انواع شعر

اشعار زیبای فردوسی

جمعه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ب.ظ
از آن پس که بسیار بردیم رنج
به رنج اندرون گرد کردیم گنج
 
شما را همان رنج پیشست و ناز
زمانی نشیب و زمانی فراز
 
چنین است کردار گردان سپهر
گهی درد پیش آرَدَت ، گاه مهر
 
گهی بخت گردد چو اسپی شموس
به نُعم اندرون زُفتی آردت و بؤس    
 
بدان ای پسر کاین سرای فریب
ندارد ترا شادمان بی‌نهیب
 
نگهدار تن باش و آن خرد
چو خواهی که روزت به بد نگذرد
 
بدان کوش تا دور باشی ز خشم
به مردی به خواب از گنهکار چشم
 
چو خشم آوری هم پشیمان شوی
به پوزش نگهبان درمان شوی
 
به فردا ممان کار امروز را
بر تخت منشان بدآموز را
 
مجوی از دل عامیان راستی
که از جست‌ و جو آیدت کاستی
 
وزیشان ترا گر بد آید خبر
تو مشنو ز بدگوی و انده مخور
 
نه خسروپرست و نه یزدان‌پرست
اگر پای گیری سر آید به دست
 
بترس از بد مردم بدنهان
که بر بدنهان تنگ گردد جهان
 
سخن هیچ مگشای با رازدار
که او را بود نیز انباز و یار
 
سخن بشنو و بهترین یادگیر
نگر تا کدام آیدت دلپذیر
 
سخن پیش فرهنگیان سخته گوی
گه می نوازنده و تازه‌روی
 
مکن خوار خواهنده درویش را
بر تخت منشان بداندیش را
 
هرانکس که پوزش کند بر گناه
تو بپذیر و کین گذشته مخواه
 
همه داده ده باش و پروردگار
خنک مرد بخشنده و بردبار
 
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
تو لشکر بیارای و بربند کوس
 
به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ
بپرهیزد و سست گردد به ننگ
 
وگر آشتی جوید و راستی
نبینی به دلش اندرون کاستی
 
ازو باژ بستان و کینه مجوی
چنین دار نزدیک او آب‌روی
 
چو بخشنده باشی گرامی شوی
ز دانایی و داد نامی شوی
 
تو پند پدر همچنین یاددار
به نیکی گرای و بدی باد دار
 
همی خواهم از کردگار جهان
شناسندهٔ آشکار و نهان
 
که باشد ز هر بد نگهدارتان
همه نیک نامی بود یارتان
 
ز یزدان و از ما بر آن کس درود
که تارش خرد باشد و داد پود
 
نیارد شکست اندرین عهد من
نکوشد که حنظل کند شهد من
 
بیا تا همه دست نیکی بریم
جهان جهان را به بد نسپرسم

 
*************************
 
گر ایوان ما سر به کیوان برست
ازان بهرهٔ ما یکی چادرست
 
چو پوشند بر روی ما خون و خاک
همه جای بیمست و تیمار و باک
 
بیابان و آن مرد با تیز داس
کجا خشک و تر زو دل اندر هراس
 
تر و خشک یکسان همی بدرود
وگر لابه سازی سخن نشنود
 
دروگر زمانست و ما چون گیا
همانش نبیره همانش نیا
 
به پیر و جوان یک به یک ننگرد
شکاری که پیش آیدش بشکرد
 
جهان را چنینست ساز و نهاد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
 
ازین در درآید بدان بگذرد
زمانه برو دم همی بشمرد
 
چو زال این سخنها بکرد آشکار
ازو شادمان شد دل شهریار
 
ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم
برینیم و گردن ورا داده‌ایم
 
*************************
 
چو شاه اندر آمد چنان جای دید
پرستنده هر جای برپای دید
 
چنین گفت کای دادگر یک خدای
به خوبی توی بنده را رهنمای
 
مبادا جز از داد آیین من
مباد آز و گردنکشی دین من
 
همه کار و کردار من داد باد
دل زیردستان به ما شاد باد
 
گر افزون شود دانش و داد من
پس از مرگ روشن بود یاد من
 
همه زیردستان چو گوهرفروش
بمانند با نالهٔ چنگ و نوش
 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۵
hesam hossainy

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی